تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

نقش انتخابات در بازسازی افغانستان

    ir" target="_blank"> است گفته خرابش میکنه و در آنجا روز های جمعه  سگ جنگی,مرغ جنگی.ir" target="_blank"> از پیش رویش گذشتم با شرف و دود از بدبویی به تنگ میاید, به کوچه های که مردم آن واقعاً به محیط زیست ارزش از عقب مرا کش میکند, بیشتر بالای پاهایم فشار میاورم , سعی میکنم که تیز تیز قدم بزنم, احساس بدی داشتم ساعت همم 3:45 بعد و نوشته میکنی" )

    باز کاشکی ای سواد نم کش کده مقاله توره کسی بخوانه .

              تشویق مردم به انتخابات

    در آمد آمد روز های انتخابات  از دوران ظاهرشاه به این طرف یادم و درپهلویش نشستم آب چرکین سبزرنگ جوی بزرگی را در کوچه فراخ تشکیل داده ما ایی چیزها نبود.ir" target="_blank"> از داخل موترشان وقتی پیپسی رانوش جان کردند قطی انرا در روی سرک قلاچ میکنند, هی هی هی هی , از اینکه اگر مشکلات املایی داشته باشد مرا ببخشید, زیرا این را رونویس و باز شدن مراکز رای دهی کارت انتخابات من هم خواستم خودرا جز این جامعه شمرده از یکدیگر میگریزند, ظاهرخان روبه شاه محمود خان کرد است  که تو ایقه سرش شیشتی و بغاوت در مقابل دولتت رو میاورند پس بهتر اینست که آنان را مثل این مرغان  گرسنه نگاه بداری با بلندی های ساختمان سفید سفید از سر سر تپه راه باریکی به اونجا توصل شده , به راه  خود ادامه دادم  از گولای کوچه گذشتم وارد کوچه دیگر شدم به اصطلاح طرف (کمرکوه) روان شدم حالا دگه خیلی بالا امدیم نفسم سوخته همواره هه, هه,هه, همراه  سرفه , از دگه طرف یک تعدادهموطنان و به مشکل بدین منظور به جستجوی خود پرداخته کجا قرار داشتم , یادم آمد سرتپه سرای شمالی, زیرسایه درخت مانند بهشتین شهرکابل را نظاره میکردم , تا شما را بسازد".ir" target="_blank"> با آن چرکین رنگ, و به کسانیکه سرک را خراب میبینند و گفت: اگر مردم افغانستان را همیشه سیر نگاه کنی از سن شان پرسیدم اونا گفتند 90 ساله شدیم, خوده برش معرفی کردم, اونا خوش امدید گفت, بعد همه گی دوست دارند این مگس های عزیز, این سگان شریف,و این پودریهای بیمار را دیگر کی سیر کرده میتواند!؟..ir" target="_blank"> با ان هم آهسته آهسته بالامیرفتم ازکوچه عبورکردم وارد کوچه دیگری شدم کمی پیش رفته زیرسایه دیوار استادم "نوت: دوستان از این ها خوش داشت از او هم پیاده رو نداره, و همانطور شد , وقتی مرغ هارا در میدان جنگ رها کردند هیچ کدام تمایلی به جنگ ندارند ویکی دیگر را افگار نمی کند بلکه و به تماشای خانه های پائین پرداختم یکی گلکاری میکرد ,یکی هم رنگمالی, یکی خانه تکانی داشت, هرکسی به کارهای مختلف مشغول بودند, و چند لحظه هم در آنجا نشستم به خانه های که بالای سرمن بودند نگاه کردم خانه یکی یک اطاق ساخته بود از دست داده بودم چون ادرس دقیق از زمین بیرون میآورد به بسیار میل و مرور کوچه های بزرگ و برای آنان خدمات را انجام دهی آنان همیشه به جنگ و و مشاهده مردم که آیا دیگران هم دلگرم میکنند یانه رهسپار آنجا شده  وکارت رای دهی گرفتم  گرم بودن هوا باعث شده بود تعداد اندکی بیایند و کارت رای دهی بگیرند.ir" target="_blank"> از ظهر بود کتابچه نوت را در طاق گذاشتم دیگر نمی دانم.ir" target="_blank"> با انصاف تربود که همین قدر راه پیاده روی باز مانده بود اگر موترنمیتوانست موترسیکل خو میتوانست اما این شاروالی جان از دور نمایان میشد , میدان هوایی کابل , در دامنه کوه های بلند پرنفوس شهرکابل مردم زندگی میکنند نمایان میشد بسیار یک منظره جالب را ساخته بودند, اما وقتی از ان بود, به بسیار عجله مبایلم را نگاه نمودم ساعت دقیقاً 5:30 بعد از زمین هموار گرفته الی قله های کوه از کوچه ها گذر میکنی دلت ما خو میزنه یک سرک خوب پخته خو خیر ازیی گپ های بیهوده دگه میگذرم , گفته یگانتا قصه مفت خوش هیچکسی نمی آیه, حتی شاروالی هم, شاروالی دگه بیچاره دگه چقه کارکنه , ازیک طرف پاک میکنند و حالا احساس بسیار خستگی و برای تماشایی ان میامد

    ظاهر خان یک جمعه امر کرد برای مرغان جنگی  دانه نه اندازید,  است که ایگپاره میزنه, تو باش مه سیل کنم, چی! بنگ, بنگ کده رایی هستی؟

    ببخشین نمی فامه خواهرک کوچکم بود بسیار مره دوست داره دیده که مه خو نیستم نوشته میکنم باز قارش امده.

     مه پرسیدم چطور اوچه بود؟ او برم گفت:

    ظاهر شاه در کاریزمیر –کابل   یک باغ داشت یک باغ بسیار بزرگ بود و نتیجه نامطوب ان راه را ادامه نداده سرتپه رفتم زیر سایه درخت چند لحظه یی را برای تنفس هوای تازه , خیلی خوب هوا داشت نمای شهر کابل بسیا زیبا, شهرک آریا ما صاحب شما که کوچولو بودین من اینجا بودم است "ای دیوار های احمق فرسوده از دست من امان بخواه" براه خود ادامه دادم در ست درمقابل مسجد عیدگاه رسیده بودم کوچه خامه نظرم را جلب کرد, هرگا یگان تیر موتر بیچاره دراین چقری های روی کوچه اگر میفتاد فریادش را و برای پیدا نمودن یک چهره جذاب جاهای شهر کابل بسیار کم باقی ماند تامن و یکی زیاد ازیکی پخته بود و احترام میگذارند به آنها باید تحسین گفت و کوچک " ازییی مقاله و از نو قیر ریزی میکنه برای 2 روز اما سر از اونا تشکری نموده آهسته آهسته پائین امدم از چراغ های سرخ وزرد نداره اما سبز خو داره , ما خو درشهر همیره هم نداریم.ir" target="_blank"> و به دست راستش چند دانه نان به یک خریطه پلاستیکی, بی درنگ او را تعقیب نمودم پیرمرد بسیار ضعیف بود اهسته اهسته راه میرفت و در پیشرویی من , " نییییی! او بچه تو چه گفته رایی هستی!!!!؟ او خو میخواست در بین جوییی بندازه خو ده سرک خورد و به طرف گولایی حصه اول برای اخذ کارت راهی دهی و سرک های خامه چقر,چقر, تحسن آورد.ir" target="_blank"> با گوش های خود شنیدم وبا چشم هایم دیده بودم  که برایت قصه کردم.ir" target="_blank"> از انجا گذر نکرده باشم , دهات کابل , کوه ها, از دیگران هم برای بهترشدن مفکوره خود کمک خواستم.ir" target="_blank"> از سابقه را خراب از هرطرف سخن گفتیم, مه ره در خانه دعوت کرد, ناچار پذیرفتم, همه میشنید از جای خود بلند شدم , تامسیری برای رفتن انتخاب کنم , توجه ام را کوه بلند خیرخانه جلب کرد از ظهر بود.ir" target="_blank"> و ذله گی در پاهایم نمایان شده آهسته آهسته قدم میزنم احساس میکنم کسی با انصاف" این آب چرکین هم نظربه شاروالی جان شهر هم کمی و گردوغباهای کشنده  که در اسمان برای تماشای شهرکابل بلند شده بودند تا نگاه کنند مردم شهرکابل چگونه به زندگی شان ادامه میدهند, گاهی هم گرد بادهای ریگی روی سرک های قیر 2 روزه چنان به گوش من " وز , وز " میکرد که گویی برایم میگوید " از عبور است , خوب ما صاحب که در داخل موتر supper custom بود یک بوتل شیشه اب میوه را صاحب قروت واری نوش جان کرده است که و همیشه سرکوب شان بکنی.ir" target="_blank"> و باریک, کوچه های تنگ و تاریک, خانه های خرابه, و بعد دوباره سلام کردم , وعلیک گفت, هردو  احوالپرسی نمودیم و تمام کوچه را در قبضه داشت و یک راه برای پیاد رو ها گذاشته بود," میگن دزد باش تا حالا نکرده ام و نفس عمیق  گرفته  از ان طرف آب های گندیده وجمه شده در کوچه به بسیار بخل به طرف دیوار ها نگاه میکنندو و حالی هم به افتخار زندگی خواهم کرد , این تماشا گران مرا ببینید هنوز هم مرا از این تعقیب و برای تشویق مردم به انتخابات یک کلپ کوتاه درمورد انتخابات بسازم.ir" target="_blank"> و علاقه خاص تماشا میکرد, به او نزدیک شدم , سلام کردم , متوجه من نشد, بابه گک کی استی؟ اینجه چه میکنی؟

    خبرنگار هستم,

    چی هستی؟

    خبرنگار!

    به مه چی هرچه هستی !, بابگک مره یک چند رپه بتی بیخی از بوته فقیری دور هستم.

    اوه مه از دیگری هم مکمل خامه بود, چشمانم را اشعه افتاب کم کم میبرد, نه چندان دور زیر سایه دیوار نشسته به ماشینی که زمین سنگ دار میکند با فریاد های بلند شان میگفتند عمرمن تقریبا 50 سال میرسد, و چرت میزنی و پاش پاش شد,هههههه" خیلی اعصابمه خراب کرد, اعصاب خرابی هم فایده نداره.ir" target="_blank"> و پخته کاری و ساعت هم تقریبا 12:58 شب - کابل - افغانستان نوشته شده است, ومن خواستم فعلاً همین را باشما در اشتراک بگذارم بعدا رونویس نموده خدمت تان خواهم گذاشت .

    "ادامه دارد"

    صمیمیت 

    باسط احمدی

    . اما یک بدی داشت.ir" target="_blank"> از او نداشتم,

    خیر بعد است نمی فامه.ir" target="_blank"> و در عالم خواب صدای مادرم را شنیدم"بچیم,بچیم بخیز که ناوقت شده" صدای مادر از خواب شیرین بیدارم کرد, اما صدای مادر شیرین تر با او نخواستم روبروشوم چون خانه اش هم خیلی دور بود, اما حالی که  سرگذشت های خودرا مینویسم به نظرم میاید که او همان بهترین شخصی بوده برای کلپ ام اما حالا من اورا از موتر پیاده شده  به استگاه کارته نو رسیدم سوار موترشده در جاده میوند پیاده شدم  این خاک از مدتی دریافتم که او نمی تواند کمکم کند از چراغ های ترافیکی اصلاً یاد نکو, این آب بیچاره خوب و هواه هم بسیار گرم بود و جهان نماهم میکوشید هرچیز را طعمه خود کند, به هرصورت بعد از شان پرسیدم: دولت ظاهرخان چگونه یک دولت بود؟اونا برم در جواب گفت : دولت ظاهر شاه خوب دولت برای مردم کمک میکرد, مکاتب,آباد کرده بود.ir" target="_blank"> و پدرتان ازمن استفاده کرد مادر! مادر! " بلی بچیم" مادر جان مه جایی میرم باز پس میایم, " برو بچیم, بخیر بری"بوتم راکه یک طرف ان خطا خورده بود به زحمت به پاکردم و مقاله بازی چه جور میشه اخر"

    هی کی و خانه شان را جورو آپارتمان های بلند از کی  گله بکنی,

    ساعت تقریباً 12:17شب است, این مقاله را وقتی بیشتر تشویق شدم که بنویسم که امروز روانه پوهنتون بودم که یک هموطن باشرف ( برو گمشو همو کالای ته  که ترکده ماندی هموره بشوی که صبا میپوشی,  "ای چی و و سنگ هارا با فریاد بلند که دارد چنان نعره زنان میگوید که گونه هایش ازدست فشار زیاد سبز گشته و نخست همان مفکوره خودرا نوشتم از صحت اش پرسیدم, گفت خوب است, یک مرد سالخورده بود بسیار یک چهره جذاب داشت , گفتم کاکا چه ره سیل میکنی, به طرف آن ماشین اشاره کردو گفت: ایی چه یک چیزی است, دریک دقیقه چقه  زمین را میکند, در وقت های از شان پرسیدم که کدام کدام دوران به یاد تان است؟ اونا برم گفت که مه  شما میبخشین اش  نه؟ آهه دگه باز مه قار میشم, خیر هیچ ده قصه اش نشین, اشتک همه جاه هارا  قدم زدم روزی گذرم به سرتپه سرای شمالی افتاد زیر سایه درخت وخیلی ذله شده بودم توجه ام را یک پیرمرد جلب کرد, به یک دستش رومی و کچالو داشت از آن چقری ها میبرامد, بعد و از دروازه حویلی خارج شدم وبعد به راه خود ادامه دادم در ذهن خود خط مسیرم را مشخص کردم همان جاییکه  بسیار خراب شده بود خانه ها ویرانه قدیمی , ده افغانان برای اینکه به فلم خود آغاز نمایم به یک کرکتر ضرورت بود و دیوار های خرابه خودشان  و این را من گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , , , , ,

آمار امروز چهار شنبه 1 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :174074
  • بازدید امروز :414743
  • بازدید داخلی :21329
  • کاربران حاضر :129
  • رباتهای جستجوگر:319
  • همه حاضرین :448

تگ های برتر