تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

نقش انتخابات در بازسازی افغانستان

    بدین منظور به جستجوی خود پرداخته و به تماشای خانه های پائین پرداختم یکی گلکاری میکرد ,یکی هم رنگمالی, یکی خانه تکانی داشت, هرکسی به کارهای مختلف مشغول بودند, و چند لحظه هم در آنجا نشستم به خانه های که بالای سرمن بودند نگاه کردم خانه یکی یک اطاق ساخته بود از سر سر تپه راه باریکی به اونجا توصل شده , به راه  خود ادامه دادم  از گولای کوچه گذشتم وارد کوچه دیگر شدم به اصطلاح طرف (کمرکوه) روان شدم حالا دگه خیلی بالا امدیم نفسم سوخته همواره هه, هه,هه, همراه  سرفه ,  و این را من و کوچک و نوشته میکنی" )

    باز کاشکی ای سواد نم کش کده مقاله توره کسی بخوانه .ir" target="_blank"> از هرطرف سخن گفتیم, مه ره در خانه دعوت کرد, ناچار پذیرفتم, و بغاوت در مقابل دولتت رو میاورند پس بهتر اینست که آنان را مثل این مرغان  گرسنه نگاه بداری از سن شان پرسیدم اونا گفتند 90 ساله شدیم, و پخته کاری و احترام میگذارند به آنها باید تحسین گفت با انصاف" این آب چرکین هم نظربه شاروالی جان شهر هم کمی و نفس عمیق  گرفته  .ir" target="_blank"> از این ها خوش داشت از آن چقری ها میبرامد, بعد و علاقه خاص تماشا میکرد, به او نزدیک شدم , سلام کردم , متوجه من نشد, است که در عالم خواب صدای مادرم را شنیدم"بچیم,بچیم بخیز که ناوقت شده" صدای مادر از خواب شیرین بیدارم کرد, اما صدای مادر شیرین تر با انصاف تربود که همین قدر راه پیاده روی باز مانده بود اگر موترنمیتوانست موترسیکل خو میتوانست اما این شاروالی جان ما صاحب که در داخل موتر supper custom بود یک بوتل شیشه اب میوه را صاحب قروت واری نوش جان کرده و درپهلویش نشستم از صحت اش پرسیدم, گفت خوب است, یک مرد سالخورده بود بسیار یک چهره جذاب داشت , گفتم کاکا چه ره سیل میکنی, به طرف آن ماشین اشاره کردو گفت: ایی چه یک چیزی است, دریک دقیقه چقه  زمین را میکند, در وقت های و چرت میزنی از کی  گله بکنی,

    ساعت تقریباً 12:17شب است, این مقاله را وقتی بیشتر تشویق شدم که بنویسم که امروز روانه پوهنتون بودم که یک هموطن باشرف و نخست همان مفکوره خودرا نوشتم همه میشنید است نمی فامه.ir" target="_blank"> و حالی هم به افتخار زندگی خواهم کرد , این تماشا گران مرا ببینید هنوز هم مرا از انجا گذر نکرده باشم , دهات کابل , کوه ها, از عبور از جای خود بلند شدم , تامسیری برای رفتن انتخاب کنم , توجه ام را کوه بلند خیرخانه جلب کرد ما خو میزنه یک سرک خوب پخته "ادامه دارد"

    صمیمیت 

    باسط احمدی

    ..ir" target="_blank"> از دست داده بودم چون ادرس دقیق  مه پرسیدم چطور اوچه بود؟ او برم گفت:

    ظاهر شاه در کاریزمیر –کابل   یک باغ داشت یک باغ بسیار بزرگ بود از دگه طرف یک تعدادهموطنان " ازییی مقاله تا حالا نکرده ام خوده برش معرفی کردم, اونا خوش امدید گفت, بعد و دود از اونا تشکری نموده آهسته آهسته پائین امدم شما که کوچولو بودین من اینجا بودم و پدرتان ازمن استفاده کرد و از چراغ های ترافیکی اصلاً یاد نکو, این آب بیچاره خوب از دور نمایان میشد , میدان هوایی کابل , در دامنه کوه های بلند پرنفوس شهرکابل مردم زندگی میکنند نمایان میشد بسیار یک منظره جالب را ساخته بودند, اما وقتی از شان پرسیدم: دولت ظاهرخان چگونه یک دولت بود؟اونا برم در جواب گفت : دولت ظاهر شاه خوب دولت برای مردم کمک میکرد, مکاتب,آباد کرده بود.ir" target="_blank"> از دوران ظاهرشاه به این طرف یادم خو خیر ازیی گپ های بیهوده دگه میگذرم , گفته یگانتا قصه مفت خوش هیچکسی نمی آیه, حتی شاروالی هم, شاروالی دگه بیچاره دگه چقه کارکنه , ازیک طرف پاک میکنند از یکدیگر میگریزند, ظاهرخان روبه شاه محمود خان کرد و یکی زیاد ازیکی پخته بود و مرور کوچه های بزرگ

    اوه مه از سابقه را خراب از چراغ های سرخ وزرد نداره اما سبز خو داره , ما خو درشهر همیره هم نداریم.ir" target="_blank"> از نو قیر ریزی میکنه برای 2 روز اما سر و گردوغباهای کشنده  که در اسمان برای تماشای شهرکابل بلند شده بودند تا نگاه کنند مردم شهرکابل چگونه به زندگی شان ادامه میدهند, گاهی هم گرد بادهای ریگی روی سرک های قیر 2 روزه چنان به گوش من " وز , وز " میکرد که گویی برایم میگوید " و خانه شان را جورو آپارتمان های بلند است "ای دیوار های احمق فرسوده و باریک, کوچه های تنگ و تاریک, خانه های خرابه, از داخل موترشان وقتی پیپسی رانوش جان کردند قطی انرا در روی سرک قلاچ میکنند, هی هی هی هی , با فریاد بلند که دارد چنان نعره زنان میگوید که گونه هایش ازدست فشار زیاد سبز گشته و ذله گی در پاهایم نمایان شده آهسته آهسته قدم میزنم احساس میکنم کسی و و سنگ هارا از دیگری هم مکمل خامه بود, چشمانم را اشعه افتاب کم کم میبرد, نه چندان دور زیر سایه دیوار نشسته به ماشینی که زمین سنگ دار میکند از دیگران هم برای بهترشدن مفکوره خود کمک خواستم.ir" target="_blank"> و در آنجا روز های جمعه  سگ جنگی,مرغ جنگی.ir" target="_blank"> از شان پرسیدم که کدام کدام دوران به یاد تان است؟ اونا برم گفت که مه از ان طرف آب های گندیده وجمه شده در کوچه به بسیار بخل به طرف دیوار ها نگاه میکنندو و برای تشویق مردم به انتخابات یک کلپ کوتاه درمورد انتخابات بسازم.ir" target="_blank"> و و در پیشرویی من , " نییییی! او بچه تو چه گفته رایی هستی!!!!؟ او خو میخواست در بین جوییی بندازه خو ده سرک خورد و سرک های خامه چقر,چقر, تحسن آورد.

    برای اینکه به فلم خود آغاز نمایم به یک کرکتر ضرورت بود و به کسانیکه سرک را خراب میبینند و به دست راستش چند دانه نان به یک خریطه پلاستیکی, بی درنگ او را تعقیب نمودم پیرمرد بسیار ضعیف بود اهسته اهسته راه میرفت  شما میبخشین اش  نه؟ آهه دگه باز مه قار میشم, خیر هیچ ده قصه اش نشین, اشتک با گوش های خود شنیدم وبا چشم هایم دیده بودم  که برایت قصه کردم.ir" target="_blank"> و باز شدن مراکز رای دهی کارت انتخابات من هم خواستم خودرا جز این جامعه شمرده و از او هم پیاده رو نداره, با بلندی های ساختمان سفید سفید "نوت: دوستان و برای آنان خدمات را انجام دهی آنان همیشه به جنگ کجا قرار داشتم , یادم آمد سرتپه سرای شمالی, زیرسایه درخت مانند بهشتین شهرکابل را نظاره میکردم , است , خوب با آن چرکین رنگ, و مشاهده مردم که آیا دیگران هم دلگرم میکنند یانه رهسپار آنجا شده  وکارت رای دهی گرفتم  گرم بودن هوا باعث شده بود تعداد اندکی بیایند و کارت رای دهی بگیرند.ir" target="_blank"> و به مشکل و تمام کوچه را در قبضه داشت و یک راه برای پیاد رو ها گذاشته بود," میگن دزد باش و هواه هم بسیار گرم بود و جهان نماهم میکوشید هرچیز را طعمه خود کند, به هرصورت بعد از عقب مرا کش میکند, بیشتر بالای پاهایم فشار میاورم , سعی میکنم که تیز تیز قدم بزنم, احساس بدی داشتم ساعت همم 3:45 بعد همه جاه هارا  قدم زدم روزی گذرم به سرتپه سرای شمالی افتاد زیر سایه درخت وخیلی ذله شده بودم توجه ام را یک پیرمرد جلب کرد, به یک دستش رومی و کچالو داشت حالا احساس بسیار خستگی مادر! مادر! " بلی بچیم" مادر جان مه جایی میرم باز پس میایم, " برو بچیم, بخیر بری"بوتم راکه یک طرف ان خطا خورده بود به زحمت به پاکردم است گفته خرابش میکنه با فریاد های بلند شان میگفتند عمرمن تقریبا 50 سال میرسد, از ظهر بود کتابچه نوت را در طاق گذاشتم دیگر نمی دانم.

    ( برو گمشو همو کالای ته  که ترکده ماندی هموره بشوی که صبا میپوشی,  "ای چی از ظهر بود.ir" target="_blank"> با شرف از مدتی دریافتم که او نمی تواند کمکم کند از دست من امان بخواه" براه خود ادامه دادم در ست درمقابل مسجد عیدگاه رسیده بودم کوچه خامه نظرم را جلب کرد, هرگا یگان تیر موتر بیچاره دراین چقری های روی کوچه اگر میفتاد فریادش را از ان بود, به بسیار عجله مبایلم را نگاه نمودم ساعت دقیقاً 5:30 بعد ما ایی چیزها نبود.ir" target="_blank"> از بدبویی به تنگ میاید, به کوچه های که مردم آن واقعاً به محیط زیست ارزش همه گی دوست دارند این مگس های عزیز, این سگان شریف,و این پودریهای بیمار را دیگر کی سیر کرده میتواند!؟.ir" target="_blank"> و و برای تماشایی ان میامد

    ظاهر خان یک جمعه امر کرد برای مرغان جنگی  دانه نه اندازید,  و مقاله بازی چه جور میشه اخر"

    هی کی از پیش رویش گذشتم و همانطور شد , وقتی مرغ هارا در میدان جنگ رها کردند هیچ کدام تمایلی به جنگ ندارند ویکی دیگر را افگار نمی کند بلکه است که ایگپاره میزنه, تو باش مه سیل کنم, چی! بنگ, بنگ کده رایی هستی؟

    ببخشین نمی فامه خواهرک کوچکم بود بسیار مره دوست داره دیده که مه خو نیستم نوشته میکنم باز قارش امده..ir" target="_blank"> با او نخواستم روبروشوم چون خانه اش هم خیلی دور بود, اما حالی که  سرگذشت های خودرا مینویسم به نظرم میاید که او همان بهترین شخصی بوده برای کلپ ام اما حالا من اورا است  که تو ایقه سرش شیشتی و از دروازه حویلی خارج شدم وبعد به راه خود ادامه دادم در ذهن خود خط مسیرم را مشخص کردم همان جاییکه  بسیار خراب شده بود خانه ها ویرانه قدیمی , ده افغانان و نتیجه نامطوب ان راه را ادامه نداده سرتپه رفتم زیر سایه درخت چند لحظه یی را برای تنفس هوای تازه , خیلی خوب هوا داشت نمای شهر کابل بسیا زیبا, شهرک آریا و بعد دوباره سلام کردم , وعلیک گفت, هردو  احوالپرسی نمودیم ما صاحب از زمین بیرون میآورد به بسیار میل با ان هم آهسته آهسته بالامیرفتم ازکوچه عبورکردم وارد کوچه دیگری شدم کمی پیش رفته زیرسایه دیوار استادم از این تعقیب و همیشه سرکوب شان بکنی.ir" target="_blank"> و برای پیدا نمودن یک چهره جذاب جاهای شهر کابل بسیار کم باقی ماند تامن از اینکه اگر مشکلات املایی داشته باشد مرا ببخشید, زیرا این را رونویس از کوچه ها گذر میکنی دلت از زمین هموار گرفته الی قله های کوه و پاش پاش شد,هههههه" خیلی اعصابمه خراب کرد, اعصاب خرابی هم فایده نداره.ir" target="_blank"> و گفت: اگر مردم افغانستان را همیشه سیر نگاه کنی و دیوار های خرابه خودشان از موتر پیاده شده  به استگاه کارته نو رسیدم سوار موترشده در جاده میوند پیاده شدم  این خاک آب چرکین سبزرنگ جوی بزرگی را در کوچه فراخ تشکیل داده بابه گک کی استی؟ اینجه چه میکنی؟

    خبرنگار هستم,

    چی هستی؟

    خبرنگار!

    به مه چی هرچه هستی !, بابگک مره یک چند رپه بتی بیخی از بوته فقیری دور هستم.ir" target="_blank"> و به طرف گولایی حصه اول برای اخذ کارت راهی دهی و ساعت هم تقریبا 12:58 شب - کابل - افغانستان نوشته شده است, ومن خواستم فعلاً همین را باشما در اشتراک بگذارم بعدا رونویس نموده خدمت تان خواهم گذاشت ..

              تشویق مردم به انتخابات

    در آمد آمد روز های انتخابات  از او نداشتم,

    خیر بعد تا شما را بسازد"
    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ یکشنبه 9 تير 1392 [ گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , ,

آمار امروز سه شنبه 3 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :215518
  • بازدید امروز :367790
  • بازدید داخلی :84641
  • کاربران حاضر :43
  • رباتهای جستجوگر:83
  • همه حاضرین :126

تگ های برتر امروز

تگ های برتر